[عمومی , ]
وبلاگ برتر موسیقی ایران http://tarane-music.blogfa.com
نوشته شده توسط salar.hertiash در سه شنبه 3 بهمن 1385 و ساعت 07:01 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]

بگو یا رب چه بد گفتم،، چه بد كردم كه نزدت خویشتن را دیو و دد كردم مرا یا رب نمی خواهی، گناه از تو ، اگر نفرین به این دنیای بد كردم به حرفم گوش كن یا رب ،به دردم گوش كن یارب اگر بیهوده می گویم،مرا خاموش كن یا رب بگو یا رب ، چه بد گفتم، چه بد كردم كه نزدت خویشتن را دیو و دد كردم به جز عشقی كه دردش را به من دادی به من یا رب چه بخشیدی كه رد كردم فقط در عاشقی یا رب، مدد گفتم ، شدم عاشق، تمنای مدد كردم شب مستی اگر یك توبه بشكستم سحر تكرار توبه، صد به صد كردم به سیلابم كشاندی، زیر و بم دیدم تحمل در عذاب جذر و مد كردم برایم آتش دوزخ، فرستادی برایت لاله ها را در سبد كردم گرفتی جامه فخر مرا از من صبورانه كُله را از نمد كردم نشانم ده اگر یك مور آزردم اگر یك دانه گندم را لگد كردم مرا یا رب نمی خواهی، گناه از تو ، اگر نفرین به این دنیای بد كردم به حرفم گوش كن یا رب ،به دردم گوش كن یارب اگر بیهوده می گویم،مرا خاموش كن یا رب
نوشته شده توسط salar.hertiash در شنبه 4 آذر 1385 و ساعت 01:11 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]

در این حال مستی صفا کردم تو را ای خدا من صدا کردم از این روزگاری که من دیدم چه شبها خدایا خدا کردم نهادم سر سجده بر خاکت به درگاهت امشب دعا کردم که از من نگیری صفای دلم را به راه محبت تو دانی خدایا چه ها کردم سبب گر بسوزد مسبب تو هستی سبب ساز این جهان تویی ز دست که آید که دستم بگیرد مرا سایه ی امان تویی شرار عمر فانی ام من فروغ جاودان تویی تو نشان ناتوانی ام من توان بی نشان تویی تو تو شور عشقم داده ای مرا تو رسوا کرده ای به کوی اهل دل مرا تو مست و شیدا کرده ای کجا روم که، چاره ساز ای خدا تویی نیاز هر چه، بی نیاز ای خدا تویی که از من نگیری صفای دلم را به راه محبت تو دانی خدایا چه ها کردم
نوشته شده توسط salar.hertiash در پنجشنبه 6 مهر 1385 و ساعت 10:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
خورشیدکم ؛ شاید مدت زیادی نباشه که رفتی سفر امّا واسه من قدر یه عمر گذشته ...وقتی بودیا ، پشت ابر بودی امّا ابرا هم نمی تونستن زیاد جلوی گرماتُ بگیرن که به من نرسه ، کم بود ولی می رسید ، حست می کردم ؛ امروز که مسافری هر چی ابر سیاهِ ، صبح تا شب تو آسمون دلم نشسته ، همش بارونه و بارون ... نشستم ، عکستُ کشیدم ، گذاشتم رو دیواراتاقم تا وقتی نیستی بتونم نبودتُ تحمل کنم تا برگردی ؛ نقاشیم خوب نیستش ، از اوّلم نبود ، ببخشید نتونستم قشنگیاتُ خوب بکشم ؛ جای چشات هیچی نکشیدم ، مثلا ً دو تا ابرو کشیدم ! زیر ابروها نوشتم : این جا جای قشنگ ترین چشای دنیاس ؛ می دونی واسه چی ؟ ترسیدم ، دیدم نمی تونم ، هر جوریم بکشم مثل چشای خودت نمی شه ، چشات انقدر قشنگ که فقط خود خدا می تونه اینجوری بکشه ... وقتی به عکست نگاه می کنم انگار یه دفعه جون می گیره دیگه عکسی جلوی چشام نمی بینم ، خود خودتی ، راستش اون موقع اصلا ً چشام نمی بینه ، فکر کنم تمام سلولای مغزم جمع میشن جایی که تو رو دارم به یاد میارم ، جمع میشن تا بتونن همون جوری که هستی بیارنت تو ذهنم ... مسافر گلم ؛ این چند روزی که نیستی بیشتر از همیشه تو فکرمی ... پیش خودت گفتی : می رم سفر ، بر می گردم ، فراموشم می کنه ؛ نمی دونستی که رفتنت همانا وعاشق تر شدنم همانا ... راستی می خوام ازت سوال کنم : عشق من به تو آخر نداره ؟! هر روز بیشتر میشه ؛ مگه نمی گن بی نهایت ، بینهایتِ ؟ هر چی بهش اضافه کنی فرقی نمی کنه ! پس چرا این عشق بی نهایت هر روز بیشتر میشه ؟ فکر که می کنم ، می بینم خدا خیلی دوسم داشته که اجازه داده عاشق بشم ؛ می دونی ؟ عشق به آدم عزّت می ده ، احساس بزرگی میده ؛ حالا اگه عاشق تو بشی که دیگه ... گلم ؛ مسافری ؛ سرتُ بیشتر از این درد نمی یارم ، استراحت کن ، مراقب چشای قشنگتم باش ...
نوشته شده توسط salar.hertiash در پنجشنبه 16 شهریور 1385 و ساعت 12:09 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]

شب رفتنت عزیزم هرگز از یادم نمیره ... واسه هر کسی که میگم قصه شو آتیش می گیره ... دل من یه دریا خون بود چشم تو یه دنیا تردید ... آخرین لحظه نگاهت غصه داشت باز ولی خندید ... شب رفتنت یه ماهی توی خشکی رفت جون داد ... زلزله خیلی دلا رو اون شب از غصه تکون داد ... غما اون شب شیشه های خونه رو زدن شکستن ... پا به پام عکسای نازت اومدن تا صبح نشستن ... تو چرا از اینجا رفتی ؟؟؟ تو که مثل قصه هایی ... گلم از چه چیزی باشه ؟؟؟ نه بدی نه بی وفایی ... شب رفتنت نوشتی شدی قربونی تقدیر ... نقره اشکای من شد دور گردنت یه زنجیر ... شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشکی بودن ... قحطی سفیدیا بود همه انگار مشکی بودن ... شب رفتنت که رفتی گفتی دیگه چاره ای نیست ... دیدم اون بالاها انگار عکس هیچ ستاره ای نیست ... شب رفتن تو یاسا دلمو دلداری دادن ... اونا عاشقن و لیکن تنها نیستن که زیادن ... بارون اون شب دستشو از سر چشمام بر نمی داشت ... من تا می خواستم ببارم هر کسی می دید نمی ذاشت ... شب رفتن تو رفتم سراغ تنها نوارت ... اون که واسم همه چی بود ... آره ... تنها یادگارت ... سرنوشت ما یه میدون زندگی اما یه بازی ... پیش اسم ما نوشتن حقته باید ببازی ... شب رفتن تو خوندن واسه من همه لالایی ... یکی می گفته که غریبی یکی می گفت بی وفایی ... شب رفتن تو ابرا واسه گریه کم آوردن ... آشناها برای زخم واشدم مرهم آوردن ... شب رفتن تو تسبیح از دست گلدونا افتاد ... قلب آرزوهام انگار واسه همیشه وایستاد ... شب رفتن تو غربت جای اون جا این جا پیچید ... دل تو بدون منظور رفت خوشبختیمو دزدید ... شب رفتن تو دیدم یکی از قناری ها مرد ... فرداش اما دست قسمت اون یکی رم با خودش برد ... شب رفتن تو چشمات راس راسی چه برقی داشتن ... این همه آدم چرا من ؟؟؟ پس با من چه فرقی داشتن ؟؟؟ شب رفتنت پاشیدم همه اشکامو تو کوچه ... قولتو آروم گذاشتم پیش قرآن لب طاقچه ... شب رفتنت دلم رفت پیش چشمایی که خیسن ... پیش شاعرا که دائم از مسافر می نویسن ... شب رفتن تو دیدم تا که غم نیاد سراغت ... هیچ زمون روشن نمیشه واسه کسی چراغت ... شب رفتن تو دیدم خیلی غمای شاعر ... روی شیشمون نوشتم می شینم به پات مسافر ... برو تا همه بدونن سفرم این قدا بد نیست ... واسه گفتن از تو اما هیچ شاعری بلد نیست ...
نوشته شده توسط salar.hertiash در دوشنبه 6 شهریور 1385 و ساعت 12:08 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
پسرک... [زندگی , ]
پسرک چشماتُ پاک کُن این یه دُنیای ِ دیگه ست قصرِ رؤیایی ِ ُتو، ُُپشتِ شب موندُ شکست صُب شُد از زیرِ سَرِت ، کفشاتُ وَردارُ بپوش بُرُو باز تا می تونی ، فال ِ حافظ بفُروش کوچه ها مُنتظِرن، تا بشکنی سُکوتِتُ یا بمیر نفس نکِش، یا خط بِزن غُرورِتُ نیازی نیس داد ِبزنی، سکوتِ تُو پُر از صداس صدای غُربتِ چشات، با گوش ِ مَردُم آشناس شهرِ فرنگُ آدماش، دوس ندارَن ریختِ تُو رُ مُهم تُو نیستی عزیزم، فالاتُ بِفروشُ بُرُو یادِت باشِه که آدما، فال ِ بَدُ دوس ندارَن پُر از یه حجم ِ خالیَن، امّا می خوان کم نیارَن قصه ی بَد مالِ خودِت، فالایِ خوب رقَم ِبزَن آدَما حّتی دوس دارَن، به چشماشون دروغ بگَن خُب پِسَرک بسّه دیگه، هر چی فروختی جَم ِبزَن بایَد به پولِ اِمشَبت، یه قطره زندگی ِبدَن حرف نزَم هیچ چی نَپُرس، زندگی صَد ُسؤالِیه جای ِ جوابِ پُرسِشات، مثلِ همیشه خالِیِه.....
نوشته شده توسط salar.hertiash در یکشنبه 1 مرداد 1385 و ساعت 12:07 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
پیاده رو [زندگی , ]
کنارِ هر خیابونی، یه جاده از من کشیدن از رو تَنَم گُذشتنُ، به خونه هاشون رسیدن به من می گن پیاده رو،رفیق ِ عابرا مَنم چَن دفِه هرروز هَمتون،رَد می شین از روی ِ تَنم من مثِه خطِ َُممتدَم، پُر از صدا وُ ساکتم میونِ دست رندگی، با بعضیا یه رابطم تو کسبِ دس فروش ِ پیر، سفره ی کاسِبیش منم هر روز هزار بار اَلکی، شاهدِ عاشق شُدنم می شنَوم از زیر ِ پاتون، چِه جور بهم دروغ می گین با عشِوه وُ نازُُُُُُُُُُُُُُُُُ اَدا، ِبهَم دیگه سلام می دین بعضیاتون مثلِ شبین، ساکتُ سردُ بی صدا فرقی ندارین واسه من،پولدارُ بی پولُ گدا خلاصه هر صُب تا غروب،یه جورایی جون می کَنم قدم رو قلبم می ذارین، بوسه به پاتون می زنم اما شبا قصه ی من ، فلسفه ی گُنگِ غِم قصه ی بیچارگیا، یه جور سکوتِ مبهم ِ شبا تو َشهرِ شُهرَتون،بعضیا سقفی ندارن من می بینم سَراشونُ، گُشنه رو بالین می ذارن سَقفِشون آسمونِ وُ، پَتوی زیرِشون منم دستِ خودم نیست به خدا،زمستونا سردِ تنم از زورِ سرما خیلیا،تو دستاشون((ها))می زنَن بعضیاشون صُب نشُده،رو دستِ من جون می کنَن کجایی آمبولانس ِ پیر،بازم یکی َپرکشیده پرده ی آخرِ شبُ،هیش کی بجز من ندیده وقتی می خواس سفر کُنه،می گف که از ما بهترون قُرعه ی خوبُ بد دارِه،دستای این دورِه زمون من که غریبُ بی صدا،رفتم از این دیرِ بلا این دم ِآخرواسِه من،فرقی نداش گِل با طلا مسافر این حرفا رُ زد،چشماشو بستُ رف سفر مردم شهر ِ شب خبر،کَم شده بازَم یه نفر قصه ی تکراری ِ من،با اینکه گفتن نمی خواد دلم می خواد داد بزنم،اما صدام در نمی یاد به من می گَن پیاده رو،رفیق عابرا مَنم بعضیا بعضی از شبا، می رَن سفر از رو تَنَم....
نوشته شده توسط salar.hertiash در چهارشنبه 21 تیر 1385 و ساعت 11:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]

سخت ترین دیدار.... دیدار اونی که به جای همه عشقی که بهش دادی یه قلب زخمی برات یادگار بذاره و تو نگاهش کنی و باز مثل روزه اول دلت بلرزه و حس کنی هنوزم دوستش داری .......بخوای همه تنهایی رو که به امید برگشت دوبارش تحمل کردی تو گوشش فریاد کنی اما حتی نتونی ........ به چشماش نگاه کنی که بفهمه با همه بدیهاش هنوزم با همه قلبت دوستش داری اما ببینی چشماش داد می زنه که دلش ماله یکی دیگس .... تمام روزهایی که تنها بودی روبا خیالش حرف زدی اما الان که می بینیش حرفی نداری..... درست مثل روزه اول کرو کور و لال شدی با د ستایی که یخ کرده ...... تنها اشک بی وقفه چشاته که یادت می یاره روبروی آدمی ایستادی که همه زندیگیت رو به یه نگاهش هدیه داده بودی اما الان تو نگاهش یکی دیگه پیداست و تو خیلی وقته براش غریبه ای...... بازم قلبت تند تند میزنه .............. آروم آرو م نگاه عاشق و بارونی تو واسه آخرین بار به چشماش میدوزی سر تو پایین می اندازی و تن یخ زده تو دنبال پاهات می کشی و این آخر ماجراست .....
نوشته شده توسط salar.hertiash در چهارشنبه 21 تیر 1385 و ساعت 11:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]

سکوت و نگاه را با هم یکی میکنم فریادی میشود بی صدا می شنوی فریاد بی صدا را فریادی که با تمام سکوتش فقط یک چیز می گوید دوستت دارم دوستم داشته باش **************************** از وقتی رفتی از پیشم یه کم واست دلواپسم حالا گذشته ها گذشت دیگه بهت نمی رسم دیگه گذشته خاطره نمونده حتی نفسی نمونده حتی اسم من روی نگین یک کسی مگه می شه ستاره چید از تو شب دلواپسی ستاره مون شده حالا چشم و چراغ هر کسی نه عشق می خوام نه خاطره بزار فراموشش کنم کاشکی می شد ستاره تُ یه جوری خاموشش کنم کاشکی می شد دیگه صدات یه جور به گوشم نرسه کاشکی می شد یه جورایی راهها از هم جدا بشه ببین هنوز اسم تو رو گوشه ی قلبم می بینم!! به یاد خاطراتمون هنوز واست گل می چینم!! هر روز به یاد اون روزها به حافظم سر می زنم یه فال حافظ می گیرم اون وقت به جاش من می میرم چی شد ازم گذشتی و حتی به خوابت نمی یام زدی شکستی قلبم و گفتی که دیگه نمی خوام فکر نکنی سراغتُ از قاصدک نمی گیرم تو آسمون ستاره ای برای تو نمی چینم
هنوز سئواله واسه من چی شد گذشتی از دلت چی شد نیومدی دیگه سر قرار هر شبت روز وداع عشقمون من می دونم یادت می یاد فقط با عذر ساده ای گفتی خدا هم نمی خواد! فکر نکنی نبخشیدم واست دعا نمی کنم وقتی می رم پیش خدا تو رو صدا نمی کنم فکر نکنی حالا می خوام بازم بیای سراغ من باشی مثِ گذشته ها تک گل سرخ باغ من دلت رو دیگه پس دادم شاید بشه مال کسی شاید هم از ما بهترون بشه برات هم نفسی اما یادت بیاد عزیز اگه یه روز پر کشیدم با قاصدکهای دلت به آسمون سر کشیدم بیا سر مزار من گل بفرست هنوز واسم اما یادت بیاد که من هنوز برات دلواپسم
نوشته شده توسط salar.hertiash در چهارشنبه 21 تیر 1385 و ساعت 11:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
از وقتی سقف خانه مان چکه می کند از باران بدم می آید.. از وقتی مادرم پای دار قالی مرد از قالی بدم می آید از وقتی برادرم به شهر رفت و دیگر نیامد از شهر بدم می آید از وقتی پدرم شبها گریه می کند از شب بدم می آید از وقتی دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سیلی زد از دستهای مهربان بدم می آید.. از وقتی خواهرم پاهایش زیر گرمای آفتاب تاول می زند از آفتاب بدم می آید از وقتی سیل آمدو مزرعه را ویران کرد از آب بدم می آید و تنها خدا را دوست دارم!!! چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!! چون او شب را می آورد که اشک های پدرم را هیچ کس نبیند!!! چون او مادرم را برد پیش خودش که او هم گریه نکند!!! چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگی کند!!! چون من دعا کردم و می دانم دستهای آن مرد را که به پدرم سیلی زد فلج خواهد کرد!!! چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!! چون او سیل را جاری کرد تا گناه انسان را از زمین بشوید!!! و من تنها خدا را دوست دارم...
نوشته شده توسط salar.hertiash در یکشنبه 11 تیر 1385 و ساعت 11:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]

داره ازدستای تو خون می چکه انگاری قلب من که ذره ذره می تکه این وصیت یه مردعاشق تیرخلاصتُ بزن عاشق کشیت مبارک بمونم یانمونم ازته چشمات میخونم یه عاشق زیادیم تودستای توزندونم بمیرم یا نمیرم من به چه عشقی زنجیرم این دل تیکه پاره رو ازکی باید پس بگیرم تو عشق تازه تر میخوای تو عشق بی خطر میخوای فرقی برات نمیکنه یه سایه پشت سر میخوای دستمُ ول کن نارفیق ازتوبدم میاد ولی خاطره هامو دوست دارم تو همون عشق اولی بانهایت تا سف باید اعلام بکنم صبح خروس خون که بشه این دلُ اعدام می کنم میخوام که باورت بشه این رازعاشقونه نیست به هرکی میخواستی بگو طرف دیگه دیونه نیست
نوشته شده توسط salar.hertiash در یکشنبه 4 تیر 1385 و ساعت 05:06 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
توی جاده محبت من یه عابرم همیشه یه مسافرم كه با تو راه من تموم نمیشه توی جاده محبت پره سبزه پره میخك می دونم هستی همیشه كنار این قلب كوچك جایی كه عبوراز اونجا سخت میشه با دل تنها میشدم پل رد میكردم تو رو از جاده غمها كوله بارمون توی راه غزلهای عاشقونه توی این راه جون میدم من به پای تو بی بهونه بیا تا این جاده بر پاست من و تو باشیم مسافر دستمون به آسمون كه برسه از راه یه عابر تا كه راه رو بشناسه بگذر بی خطر از این راه برسه به قلب یارش بفشونه نور به اون ماه ازخدا میخوام كه جاده تا ابد پاینده باشه سبزی جاده نشونه عشقای آینده باشه
نوشته شده توسط salar.hertiash در جمعه 26 خرداد 1385 و ساعت 10:06 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]

گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم . گفتم:کجا ؟
گفت : رو قلبت . گفتم مگه می تونی ؟
گفت : آره سخت نیست ، آسونه. گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه.
یه خنجر برداشت . گفتم این چیه ؟
گفت : سیسسسسس. ساکت شدم .
گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی . خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت .
دوست دارم دیوونه.
اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم . اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده.
دوست دارم دیوونه
نوشته شده توسط salar.hertiash در دوشنبه 22 خرداد 1385 و ساعت 12:06 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
اجازه هست عشق تو رو تو کــوچه ها داد بزنـم؟ رو پشت بـــوم خــونــــه ها اســـمتو فریادبزنم؟
اجازه هست مــردم شهر، قــصه مـــا رو بـــدونن؟ اســم منو ، عشق تو رو ، تــــوی کتــــابا بخونن؟
اجــازه هست که قلبمو بــــرات چـراغونی کـــنم؟ پــیش نگـــاه عاشقت، چشمامو قربونیکنـــم؟
اجــازه می دی تا ابد ســر بذارم رو شــونه هات؟ روزی هزارو صد دفه ، بگــم که مــی میرم بـــرات؟
اجازه می دی که بگــم حــرف تـــرانــه هام تویی؟ دلیـــــل زنــــده بــــودنم، درد بـــهانه هام تـــویی؟
اجــازه دارم به هــمه بگم کـــه تــــو مـــال مــنی؟ سـتارتم ایــنو مــی گه،کــه تو ، تـــو اقبال منــی؟
اجــــازه هست تـــا ته مـــرگ منتظر تو بشــینم ؟ تو رویــاهای صــورتیم، خودم روبـــا تــو بــبینم ؟
اجازه هست جار بــزنم بگـم چقــد دوست دارم ؟ بگـم مـی خوام بـخاطرت ســر بـه بـیابون بذارم ؟
اجــازه هسـت بــرای تـو از تـه دل دیـوونه شــم ؟ اجازه می دی که بگم همین روزای میای پیشم؟
اجازه هست عکس تو رو ، رو صـورت مــاه بزنم ؟ طـــلسم قــصه هامونو ، با داشــتن تو بشکــنم؟
اجازه می دی که شبا همش بیام تـو خـواب تو ؟ اون عکسی که باهم داریم جا بدمش تو قاب تو؟
اجازه می دی قصه هام با عشق تو جون بگیره ؟ چشـمای عاشقم واست روزی هـزار بـار بـمیره ؟
اجازه می دی عشقمو همش بهت نشون بدم ؟ پیش زمین و اسمون واسه تو دس تکــون بـدم ؟
اجـازه مـی دی واسـه تـو قصـر طـلایی بسـازم ؟ بــا یـه صـدای مـخمـلی بـــرات لالایـی بسـازم ؟
اجازه می دی که فقط تـو دنــیا بــا تــو بــمونـم ؟ هر چی که عــاشقانه بـود به خـاطر تو بخـونم ؟
اجازه هست با بال تو پر بزنیم ، بریم بهشـت ؟ کاش نذاریم برنده شه،تو بازی ما،سرنوشـت ؟
اجـازه هست با افتخـار آهنگ ساز من بشـی ؟ تو فصل سـخت زندگـی باز گل نـاز مـن بشـی؟
اجازه هست پنـاه من گرمـی آغوشـت بشـه ؟ هراسمی جزاسـم خودم،دیگه فراموشت بشه؟
اجـــازه مـی دی پاییــزوپــر از تولــدت کنـــم ؟ بیـــامــو مــاه اذروپیشــکشـی خــودت کــنم ؟
اجازه هست؟بگوکه هست من همشودارم میگم بــا تو بــه آسمون مــی رم بـا تـو یه ادم دیـگهم
اجـازه هستیه لحظه هم دیگه ازت جدا نشم؟ گولگـلارو نخـورم، محــو ســتاره ها نشــم ؟
اجازه می دی که بگم، مـن مال تو، تـو مـال من؟ من از توخواهش می کنم که زیر وعده هات نزن
اجــازه ی تــو دسـت تـو، اجـازه مـن دسـت تو خنده ی من خنده ی تو ، شکست من شکست تو
نوشته شده توسط salar.hertiash در سه شنبه 9 خرداد 1385 و ساعت 12:05 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
.................... هیچ [زندگی , ]

کنارم باش ... شاهد لحظه هایم باش... ببین با رفتنت چه دردی میکشم ...ببین دیگر زمونه طلوع عاشقانه ندارد ... ای عزیز دلم ای تنها سنگ صبورم با رفتنت من نیز نابود شده ام اری عزیز دلم من بی تو این زندگی این دنیا را نمیخواهم من تو را میخواهم تویی که پاکی را در نگاه زیبایت میبینم تویی که صداقت را در اعماق وجودت حس میکنم پس نرو ... و تنهایم نگذار این دنیا بی تو زیبایی ندارد این دنیا برایم بی تو پوچ و بی مفهوم است اری عزیز دلم من میخواهم کنارت باشم نه ساعت ها بلکه سالیان دراز میخواهم تو از ان من باشی میخواهم ان قلب پاک و معصوم در زندان دل من باشد عزیزم دوستت دارم باور کن که تو تنها عشق بودی و خواهی ماند ای ستاره ی شب های بی قراری ای تک سوار جاده ی عشق و زندگیم دوستت دارم به ان ایزد یکتا که تو را مرا افرید قسم که دوستت دارم بمان ... اری بمان شاهد لحظه هایم باش شاهد لحظه هایی که من بی تو مانند شمع اب میشوم و میسوزم... ای ای تمام وجودم دوستت دارم به وسعت یه دریای طوفانی دوستت دارم به اندازه تمام دنیایی که پروردگار افریده تو را میپرستم ای عشق مقدسم دوستت دارم دوست داشتم دستانت در دستانم بود تا از عشق تو اب میشدم و در اتش عشقت میسوختم دوست داشتم در کنارت بودم تا در چشمانت خیره میشدم و دوست داشتنم را به زبان می اوردم اری ای عشقم تنها کسم من عاشقم عاشق تو عاشق چشمهایت دل مهربانت تنهایم نگذار ...نگذار با بدی ها زشتی ها نامردی های دنیا اشنا شوم ای عزیزم تنهایم نگذار من به جز تو همدمی ندارم مونس دلی ندارم ای تنها ستاره ی شب های بی کسی ام تو هم مثل من با سختی ها بجنگ برای بهم رسیدن باید جنگید پس تنهایم نگذار تو هم مثل من با خوبی ها بدی ها بجنگ نگذار با نبودنت در این دنیای به ظاهر زیبا غرق شوم نگذار با نبودنت من نیز نابود شوم بگذار با بودنت طعم عشق را بچشم بگذار با بودنت به شهر ارزوها سفر کنم پس بمان و دستانم را در این شهر غریب بی کس نگذار پس بمان و مثل من چشم انتظار پیوند باش.....
نوشته شده توسط salar.hertiash در شنبه 30 اردیبهشت 1385 و ساعت 11:05 ق.ظ
ویرایش شده در یکشنبه 31 اردیبهشت 1385 و ساعت 07:05 ق.ظ
()
نظر
[عمومی , ]

نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایام وصال! از جدایی یک دو سالی می گذشت یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت دل بیاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی و آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با من او هم نشین و هم زبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد بسر مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق می شد بیشتر آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد گفتمش در عشق پا بر جاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل گر تو زورقبان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل دل ز عشق روی عشق تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان شوق وصلت را بسر دارم بدان چون تویی مخمور ،خمارم بدان با تو شادی می شود غمهای من با تو زیبا می شود فردای من گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افسون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من گلی زیبا نبود خوبی او شهره ی آفاق بود در نجابت در نکوهی تاخ بود روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیوانه پیمان ساده بست ساده ام آن عهد و پیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار دیگر عهد بست با که گویم آنکه همخون من است خصم جان و تشنه ی خون من است بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ی او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را!!! عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت، فردا را نگر آخر این یک بار از من بشنو پند برمن و بر روزگارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی چه سود؟ عشق دیرین گسسته تار و پود گرچه آب رفته بازآید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود!!! بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او یاد تو ما را بس است !!!
نوشته شده توسط salar.hertiash در شنبه 30 اردیبهشت 1385 و ساعت 11:05 ق.ظ
ویرایش شده در یکشنبه 31 اردیبهشت 1385 و ساعت 07:05 ق.ظ
()
نظر
[عمومی , ]

نوشته شده توسط salar.hertiash در دوشنبه 25 اردیبهشت 1385 و ساعت 07:05 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
از هر كه پرسیدم ، گفت فراموشش كن . اما چگونه ؟ هیچكس نگفت . یكی گفت : دیگر بدو فكر نكن . اما چگونه به او فكر نكنم ، در حالی كه هر لحظه یادش در خاطر من است . دیگری گفت : دیگر به او نگاهی نكن . اما چگونه نگاهش نكنم ، در حالی كه نگاه تنها مسیر میان من و اوست . دیگری گفت : نگاهش را نادیده بگیر . اما چگونه نگاهش را نادیده بگیرم ، درحالی كه نگاهش در هر آینه پیداست . تمام راه حلها را امتحان كردم ، اما نشد . هر روز خاطره اش تازه تر است از دیروز و هر روز نگاهش همان نگاه دیروز است ، همان نگاه اول روز . چگونه می توانم فراموشش كنم در حالی كه در تك تكِ ستاره های آسمان بر قطره ، قطره ی موجهای دریا و بر برگ برگِ سبزِ سرو نامش را نوشته ام . و از صدای چكاوك ، و از صدای بلبل ، و از سكوت قاصدك ، تنها صدای سلام او را می شناسم . در هر آینه ای ، و بر هر دیواری ، قابی از نگاهش نصب كرده ام . حال از خود تو می پرسم : چگونه فراموشت كنم ؟! چگونه دیگر نگاهت نكنم ؟! چگونه دیگر نامت را نیاورم ؟! چگونه دیگر در آینه بنگرم ؟! چگونه دیگر صدایت را نشنوم ؟! وچگونه دیگر آمدنت را به انتظار ننشینم ؟! ای كاش پاسخم می دادی . ای كاش فقط برای یك لحظه سكوت را می شكستی . از تو می پرسم : چگونه به آسمان نگاه كنم ، و ماه رخ تو را هر شب تمام نبینم ؟! چگونه چشمه آب را بنگرم ، و جوشش مهربانی ات از خاطرم نگذرد ؟! چگونه به كوه نگاهی اندازم ، و عظمت و بزرگی نگاهت را نجویم ؟! چگونه از كنار نسیم بگذرم ، و بوی خوش تو به مشامم نرسد ؟! چگونه موجهای دریا را ببینم ، و یاد نام تو روی شنهای ساحل نیفتم ؟! چگونه ؟! بگو چگونه می توانم با تمام آنچه دارم ، هرچند جز نگاهت هیچ ندارم ، وداع كنم و فرض كنم از ابتدا هیچ نداشته ام ؟! چگونه باور كنم حرفهای شقایق همه دروغ بوده است ؟! و تمام حرفهای قاصدك ، و امید گنجشك، و تمام خاطرات پرستو . چگونه باور كنم تو دیگر نگاهم نخواهی كرد ؟! چگونه باور كنم زندگی به همین سادگی مسیر جاده تو را از من جداكرد ؟! چگونه باور كنم آن بیابان كه جز برهوت تنهایی نیست خیلی وقت است آغاز گشته است ؟! چگونه باور كنم سرابی بیش نبودی ؟! چگونه باور كنم جاده سنگدلی اش را برای همگان تنها در زندگی من به نمایش گذاشت ؟! چگونه باور كنم ماه از سرزمین من گریخت ، بی آنكه مهتابی او را برباید ؟! تو بگو چگونه باید باور كنم ؟!
نوشته شده توسط salar.hertiash در شنبه 23 اردیبهشت 1385 و ساعت 01:05 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عشق , ]
قبولش کن که دیگه تنها شدی کسی نیست دیگه واسش اشک بریزی بهونه نداری بیدار بمونی بگی عاشقی بی اون خواب نداری توی این جهان باید تنها باشی همیشه کنجه اتاقت بمیری دیگه رفته اون روزای عاشقی که واسش شعر بگیو اشک بریزی به خدا من میدونم دوسش داری ولی قسمت نبوده با هم باشین فراموش کن عشقتو تا بتونی دوباره شعر بگیو زنده باشی خیلی سخته که ازش دل بکنی فراموش کنی واسش شعر نخونی ولی چاره ای نمونده میدونی بهترین کاره که تنهاش بذاری تا ببینه بی وفایی یعنی چی دوریو صبرو جدایی یعنی چی اگه تنها شدی اون بالا یکی همیشه یادته تا تنها نشی
نوشته شده توسط salar.hertiash در دوشنبه 18 اردیبهشت 1385 و ساعت 05:05 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
وقتی با تموم وجودت عاشقی اما باید از همه ی این احساسات خیلی ساده تر از عاشقیت بگذری .چون فقط وفقط به فکر اونی . بخدا خیلی سخته نگاهتو برای همیشه ازش بدزدی چون اونو دیگه نمیتونی بشناسی .آره واقعا حقیقت داره که وقتی عاشق شدی نباید اون بدونه .خیلی سخته اونقدر سخت که چشماتم دیگه یاریت نمیده ،منم یکی از همون آدما دیگه طاقتم تموم شده چند روز چند ساعت چند سال عاشق بمونم تا کی ؟ هیچ جوری از این موضوع رها نمیشم .اشتباه من اینه که عاشق شدم؟ مگه من خودمو عاشق کردم . چرا اونی که عاشقم کرد به فکر این نبود که یه روزی مثل الان این حق و دارم که با همه ی وجودم فریاد بزنم بابا پس تکلیف این همه علاقه چی میشه؟ جز اینه که مثل هربار به جای شکوه راهیه دیاری کردمش که پر از دعای سلامتی و خوشبختیشه ؟ جز اینکه خنده های تصنعی مو بهش تحویل دادم که یه وقت وقت رفتن دلش نلرزه . یه وقت ناراحت نشه . یه وقت دلش نشکنه . مثل هربار . نگاه سردمو به زمین خدا میدوزم و حالا توی تنهایی خودم این حق و پیدا کردم با تموم وجودم گریه کنم ولی دیگه چه فایده وقتی هیچ وقت نتونستم بهش بگم پس حق من چی؟ من از این گریه های یواشکی خسته شدم . چرا نباید بدونه چی به سره دلم اومده؟ مثل همیشه دلم به چشمام و چشمام به فکرم .همه به همه دستور میدن دختر صبور باش گذشت کن . این وسط فقط روحمه که دیگه جونی نداره . و من شرمنده ی چشمام .شرمنده ی دلی که هربار از طرف یکی شکسته .. من چی دارم که از خودم دفاع کنم. جز اینکه سکوت کنم چون عاشقم؟یعنی ارزش و عدالت عشق انقدر کمه؟
نوشته شده توسط salar.hertiash در دوشنبه 18 اردیبهشت 1385 و ساعت 05:05 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
|